تبليغاتX
͡ ͝ ͡ ͝ ͡ ͝ نــــواے نـــفس ͡ ͝ ͡ ͝ ͡ ͝

ندانستمـ ڪﮧ این سودا مرا اینسان ڪند مجنون

الان قریب یکسال میشه که هر چند روزی به طور جدی به این نتیجه میرسم  که واقعا نمیتونم با این شرایط کنار بیام..یعنی کاملا حس میکنم به آخر رسیدم و دیگه تحمل ندارم...

اما باز میبینم میتونم و کشون کشون هنوز دارم ادامه میدم...نمیدونم هنوز به خط پایان نرسیدم یا خیلی وقته از خط پایان گذشتم و دارم وقت اضافه میرم...


پریشب هم بهت گفتم این زخمهایی که میزنی انگار به زندگی خودت زدی...خودت باید آخرش با یه آدم سرد و دلمرده زندگی کنی...خودت باید آنچه از احساسمو له کردی دوباره بسازی...فکر نکن با اومدنت همه چی فراموش میشه و من ازین رو به اون رو میشم ..این داغ تا همیشه میمونه...

یادت باشه...اینجا حریم منه...و من نیاز به یک ویرایشگر محتاط ندارم...میدونی که هر چی فشار و سخت گیری بشتر کنی من تاب میارم و میارم و یک دفعه چشممو رو همه چی میبندم...اینقدر با دستت محکم جلوی دهنمو نگیر..

 

+ تاريخ 91/02/29ساعت 14:33 نويسنده مسافر نگاه تو |

وَإِن يَكَـادُ الَّذِينَ كَفَــــرُوا
لَـــيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَــــارِهِمْ
لَــــمَّا سَمِــــــعُوا الذِّكْـرَ
وَيَقُولُــــــونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ

بهار من تویی و  من  هنوز هم دیوانه وار عطر همان عسل چشمان اردیبهشتی را میپرستم..روزش مهم نیست...

یگانه انم...تولد مبارک

+ تاريخ 91/02/23ساعت 23:40 نويسنده مسافر نگاه تو |
عشق یعنی اینکه پیرمرد شصت و اندی ساله با پنج بچه ی عروس و داماد شده  و نوه دار بعد از ماهها از فوت همسرش هنوز هم هر روز و شب کارش آه  و ناله ی و گریه است...

ورد زبان پیرمرد هست که حاج خانوم تو چه دلبری بودی که منو تنها گذاشتی رفتی...تو قول دادی به یه سال نرسه منو ببری پیش خودت...

یکی از دخترهایش بعد از فوت مادر هر روز ظهر بعد از کارش میآید تا با پدر غذا بخورند...طبق معمول زنگ میزند...پدر اصرار دارد که امروز نمیخواهد بیایی..دختر شک  میکند به در خانه میرود..باز میکند رنگ پدر پریده پرخاش میکند چرا آمدی ...به زور وارد خانه میشود..رخت خوابی پهن رو به قبله..پدری که دیگر بی او نمیتواند و دست به خودکشی زده...به بیمارستان میرسانندش بعد از سه روز بستری بهبود مییابد...

آب یخ رویم ریختند وقتی مادرم تعریف کرد...

او یک فرشته بود که پر  کشید...

 

+ تاريخ 91/02/22ساعت 22:21 نويسنده مسافر نگاه تو |
ناراحت است...محتاط است...

کاش میشد ننویسم تا قسمتی از فکرش که به اینجا مشغول شده آزاد شود.. اما به قول دوست همسایه نوشتن واسه من مثل نفس کشیدنه...نمیتونم ننویسم...کوتاه مینویسم اما هر کلمه ی اینجا برایم هزار معنا و خاطره نگه میدارد..

کاش میشد مثل آن یکی دوست همسایه بی واهمه بنویسم..

خانه ای کوچکی ساخته بودم..گرد و خاک گرفته ..گرد و عبارش را پاک میکنم ..میخواهم آنجا خودم باشم...تنها خودم باشم...بی پروا...فارغ از تردید و احتیاط..


۱.نگرد محال است نشانم را بیابی...

۲.استاد آناتومی:باید در حد دانشجوی دکترای آناتومی بدانید...

استاد بیوشیمی:برای اینکه یک پزشک خوب شوید باید یک بیوشیمیست خوب شوید..

استاد فیریولوژی:امتحان شما مثل دانشجوهای دکتراست..

۳ تا امتحان دارم..خدایا به استادان ما بفهمان که همانا دانشجوی پزشکی بشریست از جنس خودتان..مگه چقدر توان داریم؟

+ تاريخ 91/02/17ساعت 11:29 نويسنده مسافر نگاه تو |
دیشب...شب بسیار خاطره انگیزی بود...وقتی میبینی انکه دیروز با تو غریبه بود امروز نزدیک  تو و همراه  و هم خاطره ی سالیانی از زندگی ات است...

بعضی القالب همیشه ماندگارند...

مثل همین سمپاد ..سه سال گذشت..یادش به خیر

اینجا مینگارم که یادم نرود زندگی هنوز زیباست...

                 

+ تاريخ 91/02/15ساعت 10:44 نويسنده مسافر نگاه تو |
عاشق  این وبلاگهایی هستم که مامانای جدید واسه نی نی هاشون درست میکنن و هی قربون صدقه ی خنده و عطسه و آب بینی و همه چیه نی نی شون میرن...

عجب تولدایی تازگیا میگیرن...یکی کفش دوزکی میگیره..کیک و شمع و تزیین و در و دیوار همه کفشدوزکی و قرمز مشکی....یکی زنبوری میگیره همه چی شکل زنبور و زرد مشکی...

ما که نی نی دورو برمون نیست قسمت نشده ازین تولدا بریم...

ولی یه چیزی که دقت کردم دیدم که بعضی از لینکاها با هم فامیل هستند و گویا چشم و همچشمیهای عروس ها و خواهر شوهرها یا عروس ها با هم به فضای مجازی و وبلاگهای نی نی ها هم کشیده شده...

اصلا من نمیدونم یعنی تجربه نکردم که بدونم چرا همیشه بین خواهرشوهرها و عروسها و بین عروسها با هم شکرابه ؟ در بهترین حالت  و دوستانه ترین حالت اینه که از هم بدشون نمیاد ولی خیلی هم نمیتونن همدیگه  رو تحمل کنن...چرا اینجوره؟...

+ تاريخ 91/02/11ساعت 22:56 نويسنده مسافر نگاه تو |